چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
نان
ودر کنارت می مانند تا با سپاسی عمیق،خدا رادروجودشان ببینی ...
هر آن چه را به سوال بگویی به مهر پاسخ می گویند
اگر لذت زندگی را بر خود حرام کرده باشی سفره ای بخشش می گسترانند
نان حلال عشق را قوت وجودت می کنند.

جمعه شانزدهم مرداد 1388
نفروشیم
اين حنجره،اين باغ خدا را نفروشيد
اين پنجره،اين خاطره ها را نفروشيد
در شهر شما باري اگر عشق، فروشي ست
هم غيرت آبادي ما را نفروشيد
تنها،به خدا،دلخوشي ما به دل ماست
صندوقچه ي راز خدا را نفروشيد
سرمايه ي دل نيست به جز اشك و به جز آه
پس دست كم اين آب و هوا را نفروشيد
در دست خدا آئينه اي جز دل ما نيست
آئينه شماييد ، شما را نفروشيد
دور از نظر ماست اگر منزل اين راه
اين منظره ي دورنما را نفروشيد...
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
موعود
موعود روزهای پراز انتظار من
آقا تویی قرار دل بی قرارمن
از های و هوی این تن خاکی دلم گرفت
کی میرسد برای همیشه بهار من
کی میرسد طلوع عدالت زپشت ابر
یا جلوه میکندگل نرگس نگار من
مردم در این خزان غریبی انتظار
آقا محک بزن به صداقت عیار من
یک روز عاقبت دل من سبز میشود
وقتی نظر کنی زمحبت به کار من
ای قائم عدالت حق صاحب الزمان
بگذر شبی زکوچه ما از کنار من
جمعه دوم مرداد 1388
تو
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
من و تو
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو يا شیطانصفت باشم،
من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است ،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى .
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
اين جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...
سه شنبه دوم تیر 1388
یک با یک برابر نیست....
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست
خسرو گلسرخی
دوشنبه یازدهم خرداد 1388
افسوس
آنچه هستیم نمی خواهیم
آن چه دوست داریم نداریم
آن چه داریم دوست نداریم
اما عجیب است که هنوز زنده ایم و امیدوار به اینکه روزی
جایی، در کنار کسی، بالاخره خوشبخت خواهیم شد
چهارشنبه ششم خرداد 1388
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم

كوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را
از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است
که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
ای کاش هیچ وقت بزرگ
نمی شدیم
و همیشه بچه بودیم
یکشنبه سوم خرداد 1388
برای بهار

بهار بهار.. صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتن ام کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش بخیر بچگی یا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره هارو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه اش سوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه ی خیالی
بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل
بهار بهار یه غصه همیشه
منظره های مات پشت شیشه
بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن
«بهار بهار»؛ پرنده گفت یا گل گفت؟
ما شنیدیم، هر کسی خوابه نشنفت..
یکشنبه سوم خرداد 1388
یاد مان باشد
اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
یادمان باشد
اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد
که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم!
یادمان باشد
که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد
اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد
اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟
یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم
گو تو آخرکه نه انصاف و نه عدل است و نه داد
دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک
این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار
به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز
یادمان باشد
که دیگر دل تنها نیست
یادمان باشد
که دیگر دل تو مال من است
یادمان باشد
که باشم همه عمر بهر تو پاک
یاد تو باشد و هر دم بکنم راز و نیاز
یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم
هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم
ودر نهایت
یادمان باشد
مرگ پایان کبوتر نیست
شنبه دوم خرداد 1388
گفتی گفتم
گفتي كه مرا دوست نداري گلهاي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصلهاي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه، بايد بروم حوصلهاي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچلهاي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسالهاي نيست
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
نام من عشق
من من را به غیر نام عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد ماجرایمان نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهایت را ببند، دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توام اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای با هم ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
زندگی
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر...
شنبه پنجم اردیبهشت 1388
عشق
دختری کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
فاضل نظری
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!
ای گل گمان نکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند
شنبه دوازدهم بهمن 1387
من و تو
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست
چهارشنبه دوم بهمن 1387
اولین روز دبستان بازگرد
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
بازگرد این مشقها را خط بزن
بازگرد این مشقها را خط بزن
دوشنبه سی ام دی 1387
برای خالق
خالقم سلام!
دلتنگم و دلتنگ و دلتنگ.....
دلتنگ تو....
میدانی مهربان این روزها نگرانم...
نگران کمرنگ شدن حضورت در زوایای تاریک این زندگی ماشینی...
پروردگار همیشه مهربانم!
گوش میکنی؟
دلتنگ توام.
دست نوازشگرت را بر قلب بیتابم بکش...
قلبم را لمس کن و ببین از حس دوری تو چه بیتابانه خود را به سینه میکوبد...
خــــدایـــــم! ای همیشه جــــــاوید!
برایت مینویسم و بلند میخوانم....
هر لحظه و هرجا به تو و حمایتت نیاز دارم....
وای بر من اگر گوشه چشمی به من نکنی...
یگانه معبودم!
دیشب از فراقت اشک ریختم...
حس میکنم جایت در وجودم دارد خالی میشود...
نکند تو هم میخواهی بروی؟؟؟؟
نــــــه!! این منم که میروم...
اگر نه’ تو همیشه با منی...
همیــــــــشه با مـــن!....
کمکم کن بازگردم سویت....
همیشه نیازمند توام....
همیشه تو را طلب میکنم....
با تمام وجود...
مهربانـــــــــــم!
میخوانمت پس اجابت کن مرا!....
مثل همیشه.....
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
مرا به خانه ام ببر

شب آشيانه ! شب زده ! چکاوک شکسته پر !
رسيده ام به ناکجا ٬ مرا به خانه ام ببر !
کسی به ياد عشق نيست ٬ کسی به فکر ما شدن ٬
از آن تبار خودشکن ٬
تو مانده ای و بغض من !
از اين چراغ مردگی ٬ از اين بر آب سوختن ٬
از اين پرنده کشتن و از اين قفس فروختن ٬
چگونه گریه سر کنم ؟
که یار غمگسار نیست !
مرا به خانه ام ببر که شهر ٬ شهر یار نیست !
مرا به خانه ام ببر ! ستاره دل نواز نیست !
سکوت ٬ نعره می زند ٬ که شب ٬ ترانه ساز نیست !
مرا به خانه ام ببر ٬ که عشق در میانه نیست !
مرا به خانه ام ببر ! اگرچه خانه خانه نیست !
از اين چراغ مردگی ٬ از اين بر آب سوختن ٬
از اين پرنده کشتن و از اين قفس فروختن ٬
چگونه گریه سر کنم ؟ که یار غمگسار نیست !
مرا به خانه ام ببر که شهر ٬ شهر یار نیست !
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
برای مردم غزه
فراغتی برای اشکهایت یافتی
خواهر مسلمانم یادت ماند که خون فرزندت را
از میان چین های دامنت
با کمی زلال سرد٬ پاک کنی؟...
من اینجا در هول آنم که مباد
تو به خاطر مشغولیت
ناغافل ، فرایضت
از نجسی لکه خون باطل شود!!!!
راستی میدانی؟
آن وقتها که پدر و برادرانت
بر دستهای کوچکت٬
راهی قبرهاشان میشدند
من نیز بر نیمکتهای چوبی لق لق زن٬
در اتاق های کوچک و بی روزن٬
پا به پایت٬
پیش از آنکه بدانم عشق یعنی چه
معنی انتقام از دشمنت را می آموختم؟
و چه بسیارند شبها که
از رنج نوشتن انشایی
در وصف ظلمهای بر تو رفته
خواب خوش از چشمانم رفته است؟
میبینی چه سخاوتمندم؟!
که تا به حال،این همه سال
چه عاشورایی کنارت ماندم؟!
و همانوقتها بود که یادم دادند
رد خون با آب سرد پاک میشود!!!
راستی هر وقت مجالی دست داد
تا جگر گوشه ات را عروس خاکش کنی
بدان بعد از پدر و برادران و همسر
و اینبار هم کودک دلبندت
این آخرین باریست که مجبور میشوی
بر زجرهایت رنگ خون گریه کنی
چون من اینبار نه تنها با مشت
بلکه لنگه کفشم را نیز
بر دهان دشمنت خواهم کوفت!!!!!!!!
سه شنبه دهم دی 1387
هنوز هم کسی نیست تورا یاری کند ؟
بر سر و سینه می زنند
و همه سیاه می پوشند
و همه آهنگ موبایلهایشان را نوحه می گذارند
و تمام وب سایتها و وبلاگها تریپ محرم می شود
تمهای محرم کلیپ محرم .. فلش از محرم
محرم تمام میشود ...
وبعد همه دنبال تکنو با آخرین ورژن اش می گردند
ویسکی می خورند به مناسبت آش دندانیه بچه هایشان
و همه همدیگر را سیاه میکنند
و هیچ کس برای فرار دختران.. اعتیاد جوانان گریه نمی کند
و هیچ کس برای اور دوز یک معتاد ..
برای تکه پاره هایی که گروه تفحص از شلمچه می آورد گریه نمیکند
و هیچ کس دست پیرزن تنها را در خیابان نمی گیرد
و هیچ کس برای گریه های شبانه از فرط گشنگی دل نمی سوزاند
و هیچ کس ... از این دردها نمی میرد .. و هیچ کس حتی چشمهایش را هم نمی گشاید
و هیچ کس حتی نمی خواهد بفهمد که حسین برای چه کشته شد
و باید باستیم دردها را ببینیم تا محرم سال بعد ..
و هیچ کس برای این آرزو که خودش را از پل پرت کرده دل نمی سوزاند
ای قاری همیشه قرآن آسمان ..
کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد
برخیز ای امام نماز فرشتگان ...
لشگر برای قتل تو تکبیر می کشد ..
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
کل یوم عاشورا
یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه
کل ارض کربلا
یعنی...چند مسجد و چند تکیه !
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی خورشید
عصر عاشورا غروب کرد
او هم می رود
تا سال بعد !
تا یاد بعد!..
شنبه سی ام آذر 1387
این روزها
گم كرده ام حتي خودم را ، جاي پايم را
اين شعرها باد هوا بودند مي دانم
اما ندارد باد هم ديگر هوايم را
اين روزها حتي من از آينه دلگيرم
وقتي كه درمي آورد او هم ادايم را
بغضم شكست و اسمان من ترك برداشت
نه رود نه ... پوشاند دريا گونه هايم را
اما عبورت مي دهم اينبار هم اي شعر !
وقتي بكوبم باز بر دريا عصايم را
شنبه بیست و سوم آذر 1387
خاطره
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ... ))
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .
غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست
!
چون گل افشانی لبخند
تو،
در لحظه شیرین شكفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شكوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر می كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !
با شكوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است !
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »
تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !
دوشنبه چهارم آذر 1387
خسته شدم...
من همان مرغ غزلخوان بهار و سحرم
و همان مرغ دل انگیز امید!
بال هایم پر نور
پر از آواز
پر از شور و سرور.
خانه ام بر سر مهر
اوج_ افشان شده از جنس بلور!
آنطرف مهتاب است
و شب زمزمه های لب رود
ماهیانی در خواب
عاشقانی بیدار
گیسوانی در باد
و ترنم هایی از تن باغ
بوی عطر گل یاس
و چه متروک، جهانی زیبا!
من همان مرغ غزلخوان بهار و سحرم
همه جا در سفرم
همه جا را گشتم
همه رنگی دیدم
من سیه چرده ترین ثانیه را خندیدم
و غم انگیز ترین خاطره ها را گشتم
رنگ گلگون شده ی ماتم را
نقش زیبای سیاهی ها را
در سپیدی دیدم.
درد ناخوانده و ناگفته ی این مردم را
در تباهی دیدم
و چه افسوس بزرگی اینجاست
که زمان میگذرد،اینچنین بی پروا!
من همان چشمه
همان رود
همان اوج
همان نور
همان کوه بلند سر شرم آمده ام
تو همان زشت
همان ساکن بی پرده
همان قعر
همان خشت
همان ظلمت بی عاطفه
از شرم به تنگ آمده ای
من همان مرغ غزلخوان امید و سفرم
سالیان است که در پروازم
همه جای هنر شهر شما را گشتم
چه زخمی اینجاست!
زخم سرکوبی عشق
زخم لب دوخته ی حنجره ی پر آواز
زخم گیسوی پریشان شده در ناله ی باد
زخم نامحرمی پنجره ها
و طنین نفسی آلوده
وچراغی که به رنگ خون است
زخم چرکین به دل مانده ی اجبار و تنش
زخم آزادی و مرگ
زخم بحران تجاوز
زخم یغماگر شهر
زخم بیداری شب های سیاه
و چه دلگیر
سکوتی به دروغ
و کلامی که ندارد سخن از عاطفه ها
من در این هاویه ی خشک به تنگ آمده ی شهر دروغ
نه بهاری دیدم
نه سحرگاه گل افشانی نور.
آسمانی چه کبود
بال و پر بسته چه سود!؟
من که از شهر شما خسته شدم!
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
می توان نگفت!
| ||
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
لیلی
خدا گفت: به دنيا مي آورمتان تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد، نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر. عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد. و ليلي کمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنيد. و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور ميکند. و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.
ليلي نام تمام دختران زمين است - عرفان نظرآهاري
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
حکایت دل
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی
سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پیگرمی بازار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی
تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی
گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی
شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایهی دیوار کسی
سه شنبه هفتم آبان 1387
ما
اوج ها به قدر سقف یک قفس.
پای ما مسافر است
جاده ها ولی
به مقصدی حقیر ختم میشوند.
ما کلاف پیچپیچ کوچهها
شما؛
در زلال مغز آسمان رها
فکر میکنید حجم این قفس ملولمان نمیکند؟
چرا، ولی چه فایده؟
آسمان قبولمان نمیکند.
حال ما دچار عادت زمانهایم
شانه میکنیم!، سرمه میکشیم!، عشوه میکنیم!
مردهای بعد از قطعنامهایم!
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
زندگی
- يك دانه كور
- بي آنكه دنيا را ببيند
- در لاي آجرهاي يك ديوار، گم بود
- در آن جهان تنگ و تاريك
- با باد و با باران غريبه
- دور از بهار و نور و مردم بود
- اما مدام احساس مي كرد
- بيرون از اين بن بست
- آن سوي اين ديوار، چيزي هست
- اما نمي دانست، آن چيست
- با اين وجود او مطمئن بود
- اين گونه بودن زندگي نيست
هي شوق، پشت شوق
در دانه رقصيد
هي درد، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن كوچك، نگنجيد
قلبش ترك خورد
و دستي از نور
او را به سمت ديگري برد
وقتي كه چشمش را به روي آسمان وا كرد
يك قطره خورشيد
يك عمر نابينايي او را دوا كرد
او با سماجت
بيرون كشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
كه زندگي يعني همين كار
چهارشنبه دوم مرداد 1387
دلم از دست همه گرفته...
از تمام کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است
از هویت های میز نشان
از بله های از سر اجبار
از طلبههایی که طالب علم نیستند
از دانشجویانی که دانشجو نیستند
از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده
از اندامهای به مزایده گذاشته شده
از انسانهای ارزان قیمت
از اعتقادهای حراجی
از حرفهای مفت
از وعدههای سر خرمن
از نادیدنی های دیدنی!
از صورتهایی که بوم نقاشی اند
از متهمانی که شاکی اند
از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند
از تمام خونهایی که رنگین ترند
از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند
از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند
از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است
از ولایت ناشناسان
از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب به دم المقتول به کربلا)
از کوفیانی که اهل کوفه نیستند
از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند
از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند
از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمرعاص یا ... دم داشتند
از سیاستمداران بی دین
از متدینین بی سیاست
از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند
از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند
از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ
از عروسکهای بالماسکه
از وطن دوستان وطن گریز
از زنان مرد صفت
از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند
از رای های ممتنع
از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند
از همه چیز داران بی همه چیز
از امانت داران خائن
از کفهای روی آب
از زنگارهای روی آینه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهایی که همیشه رو در روی خصم اند
از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند
از آنانی که بی حجابند
از آنان که خود حجابند
از بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجو می کنندو کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!
از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند
که فردا حسرتش را خواهند خورد؟
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند
از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار می دانند
از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند
از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند
از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند
از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند
از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم...
از خنجرهایی که بر پشت می نشیند
از آنان که نی را به گیتار می فروشند
از آنان که با شنیدن نام « خردل » به یاد چاشنی غذا می افتند
از آنان که با شنیدن نام « موج » تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند
از آنان که با شنیدن نام « توپ » مارادونا در خاطرشان زنده می شود
از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند
از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند
از سگهای بی وفا
از اسبهای نانجیب
از خروسهای بی دم
از مورچه های تنبل و بی کار
از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل
از کلاغهای بی حیا
از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند
از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند
از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند
از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسر ... و از یاد برده اند
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند
از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا
از رفیق
از آنان که بازی می دهند
از آنان که بازی می خورند
از بازی ها ! از بازی ها ! از بازی ها!
دلم از دست همه گرفته

